امروز صبح اولین برف و رو کوههای تهران دیدم.
قله های برف گرفته که ابرها دورتادورشون حلقه زده بودن و انگار دارن عمو زنجیرباف بازی می کنند، اشعه های خورشید هم از لابه لای ابرها هرجا که یه روزنه پیدا کرده بودن به دامنه کوه می تابیدن و با این کارشون تو سایه ابرها خطهای روشن نور درست کرده بودن، طوری که آدم حس میکرد اون خطهای نور راههای رسیدن به مقصوده، همون راهی که خیلی وقتا آدم گمش میکنه، کاش واقعا راههای رسیدن به اون این اندازه روشن بود.
بارش اولین برف و به همه ی اونایی که مثل من عاشق برف و سرما هستن تبریک میگم.
در ضمن
پرده های سنگین سکوت را کنار زدم
خاطرات تلخ و شیرین گذشته را رها کردم
صداهای نامفهوم
نگاه های یخ زده را فراموش کردم
آزاد شدم
پرواز کردم و شعر خواندم
رقصیدم
شعر گفتم و خندیدم
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهر، ماه مهربان بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه
هر سال روز اول مهر دلم برای مدرسه تنگ می شه، دلم می خواد برم مدرسه. امروز صبح از جلوی دبستانم رد شدم ، دبستان دخترانه سارا همون مدرسه با حیاط درن دشت و درختای قدیمی و تنومند، تنه های درختای قطع شده که هنوز ریشه هاشون تو خاک بود و اونقدر بزرگ بودن که ماها 5 یا 6 نفری روشون مینشستیم و بازی میکردیم، در وپنجره های چوبی کلاسای درس، معلمای خوبم خانم هالی و قادری و سلیمی و دولو و ملک محمدی (عاشقشم) وای که چقدر دوسشون داشتم ودارم، دوستای خیلی خوبم شیلا و ساقی و آذین دلم برای همشون تنگ شده.
زنگ خونه که می خورد بعد از رد شدن از عرض خیابون (بچه های انتظامات که معمولا کلاس پنجمی بودن و لباسای مخصوص می پوشیدن راه ماشینا رو می بستن) تندی میرفتم تو مغازه ی آقای بنفشه که روبه روی مدرسه بود، پر بود از لوازم التحریرای قشنگ و کتاب و اسباب بازی هنوزم هست هر بار یه پاک کن یا تراش فانتزی ازش می خریدم بعد می رفتم تو سوپر مارکت کناریشو یه بسته پفک هندی می خریدم اون وقت راه می افتادم به سمت خونه از کنار رودخونه که رد می شدم می پیچیدم تو کوچه ی مدرسه دین ودانش (همون مدرسه که به خاطر دو شیفته بودن پامو کردم تو یه کفش که دوسش ندارم و اونجا نمی رم و مامانم مجبور شد منو ببره مدرسه سارا اسممو بنویسه)بعد از تموم شدن کوچه از جلوی مغازه ی حسین آقا که رد می شدم دیگه رسیده بودم به کوچه ی خودمون .... دلم برای همه ی خاطره هام تنگ شده.
ولی الان جای مدرسه ی سارا یه برج بزرگ ساختن امروز صبح با حسرت به اون برج نگاه کردم و آه کشیدم الان جای اون درختای بلند و تنومند و سبز یه برج نشسته هم قد همون درختا ولی سبز و دوست داشتنی نیست.
مدرسه سارا هر چی هم جای تو درست کرده باشن بازم هر بار که از جلوت رد می شم تو رو میبینم هنوزم دوست دارم.
می خواهم بنویسم
از کسی که شادم کرد وقتی غمگین بودم
نور امید را به قلبم تاباند آنگاه که در مرداب ناامیدی غرق بودم
آهنگ عشق را در قلبم طنین انداز کرد
شجاعت را به وجودم بازگرداند
روحم را زندگی بخشید
وجودم را شادابی
گرمای نفسهایش زندگی ام را گرم کرد
مهربانی نگاهش دنیا را زیبا ساخت
اعجاز صدایش گامهایم را استوار کرد
......
حال می خواهمش که بماند
که گرما بخش وجود سردم باشد
نیرودهنده ی قلبم
....
بمان برای همیشه
امروز آن روز است که گریستم
که چشمانم اشک آلود شد
نه با دیدن
بلکه با لمس کردن
با چشیدن
نه انتخابی در رفتنم است
احساسم را به خاک سپردم با دستانم کندم گورش را
...
با چشمانم بدرقه اش کردم
قلبم را میان نگاهش جا گذاشتم
عشقم را در عطر نفسهایش پرواز دادم
روحم را در آغوشش فراموش کردم
حال هیچم
مبهوت چون موج سوم
موج اول زلال... نگاه
موج دوم پاک... عشق
موج سوم مبهوت... هیچ
موج چهارم تنگنا... مرگ
مرگ احساس، روح، عشق
این شعر از شعر "دهلیز" کار دوست خوبم مریم الهام گرفته شده
می ترسم از آن روز که
دفترم باز باشد ولی بی خط
قلمم در دست ولی بی جوهر
نگاهم خیره ولی بی فروغ
گلویم داغ ولی بی فریاد
آنگاه که چشمانم را گشودی برای دیدن
شرح مناظر را زیبا گفتی
آنگاه که قلبم را آموختی برای عشق ورزیدن
انسانها را فرشته خو نمایان نمودی
حال چه شد
مناظر زیبا
انسانهای نیکو
پرندگان آزاد
خاکهای پاک
شعار می دهم
به زبانم قفل میزنند
مشت هایم را گره میکنم
دستهایم را به بند میکشند
با پاهایم ره می پیمایم
آنها را می شکنند
اما من هنوز آزادم
افکارم را دارم
آن را نمی توانند اسیر کنند
هنوز ادامه میدهم