آسمون

این عکس امروز صبح ساعت ۷:۱۵ تازه رسیده بودم شرکت

از پنجره که بیرون و نگاه کردم دیدم آسمون و خورشید خیلی قشنگن حیفم اومد دیگران نبینن

ببخشید کیفیتش خوب نیست تجهیزاتم ابتدایی بود

کاش من نیز مرده ای بودم

کاش من نیز مرده ای بودم

تا قلبم نمی شکست

و چشمانم اشک آلود نمی شد

از بی وفایی انسانها

از بی وفایی زمانه

با توام

 

با توام کسی که هرگز نمی شنوی صدایم را

تنها گذاشته ای در این دشت بیکران مرا

یکی با تمام توان می درد جسمم را

دیگری در نهایت سنگدلی می شکند قلبم را

اگر قرار نبود محافظت کنی مرا

پس چرا نهادی در این جنگل مرا

از هر سو می رسد گزندی مرا

که می آزارد روح و جانم را

نمانده توانی برای مقابله با این ددان

ندارم امیدی برای ماندن در این سرا

بس است این همه درد و رنج این جان خسته را

ندارد پاهایم توان ادامه را

ببر از این محفل دروغ و نیرنگ مرا

رها کن از این قفس این روح خسته را

یک با یک برابر نیست

 

معلم پای تخته داد می‌زد 

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود 

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند 

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد 

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد 

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک 

غمگین بود 

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و 

معلم مات بر جا ماند 

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود 

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت 

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود 

و او با پوزخندی گفت: 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود 

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود 

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود، 

این تساوی زیر و رو می شد 

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود 

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ 

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود 

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود 

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت: 

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: 

یک با یک برابر نیست...
 

شعر : خسرو گلسرخی