جشن شهریورگان 30 امرداد، 21 آگوست

گوشزد: واژگان درون كمانك‌ها (پرانتزها) واژگان بيگانه هستند.
در گاهشماری ایرانی اين روز بنام جشن شهريورگان نام گذاري شده است.
خشَترَوَئیریَه واژه‌اي اوستایی است كه در پهلوی به خشَترِوَر و در پارسي نو به شهريوَر دگرگون شده است. بخش نخست اين واژه "خشترَ" به مانك (معنی) شهرياري و بخش دوم "وَييريه" به مانك آرزو است كه روي‌هم رفته به مانك "شهرياری آرزو شده" است.
شهریور نام یکی از امشاسپندان است که در جهان مينوي (معنوي) نماد پادشاهي آسماني و يكي از فروزه‌هاي خدایی است و در جهان گيتيك (فيزيكي) نگهبان "ايوخشست‌ها" يا توپال‌ها (فلزها) است كه همیشه خواهان فر و بزرگی و نیرومندی برای مردمان است و همچنين پشتيبان بينوايان است.
از آن جایی که این جشن به پادشاهان دادگر بستگی دارد و آنان نماینده‌ی شهریاری آسمانی هستند، ایرانیان باستان در این روز پس از نیایش اهورامزدا و نیکوکاری کردن و دادن خوراك به بينوايان و نیازمندان، نزد پادشاه رفته و این جشن را شادباش می گفتند. سپس توپال‌هاي کهنه را از انبارها بیرون مي‌آوردند و نو مي‌کردند و پس از آن به شادی و پایکوبی می پرداختند.
از دو نگر دیگر جشن شهریورگان وهاك (اهميت) دارد:
نخست اینکه ماه شهریور، ماه گردآوری فراورده‌هاي کشاورزی است و کشاورزان ايراني هميشه دستاورد کشت و کار را با شادمانی و جشن برگزار مي‌كردند.
دو دیگر اینکه در این ماه، پاییزه کاری آغاز می‌شود و چون ايرانيان آغاز هر کار نیکی را با شادی در مي‌آميختند، از این رو جشن شهریورگان را می توان آغاز ژمان (فصل) نویی دیگر از هنگام کشت دانست.
امروزه زرتشتيان، اين جشن را نيز مانند ديگر جشن ها با سپاس و نيايش به درگاه اهورا مزدا آغاز و با جشن و سرور به پايان مي رسانند.
ايدون باد،
با سپاس از:
سيامك پسر گيومَرت (كيومرث)
siamack7@yahoo.com

سریع آمد .... آرام رفت

 سریع آمد نه مانند همیشه که آرام میامد
بی قرار بود و خوشحال
دروغ گفت برای بقای فانی
بوئید در آغوش گرفت و بوسید
آرام شد و آرام ماند نه مانند همیشه که ناآرام بود
خوابید
بوئیدم در آغوش گرفتم و بوسیدم
آرام شدم
خوابیدم
آرام رفت نه مانند همیشه که سریع می رفت
خوشحال بودم و مطمئن نه مانند همیشه که نامطمئن بودم
آرامم...

خدایا

خدایا
به کدامین گناه
به کدامین سوگند
به کدامین تاوان
به کدامین نیرنگ ...

خدایا
بسیار سخت عذابی است
و بسیار دشوار امتحان ...

خدایا
تا کجا باید رفت این ره خاموش را
تا کجا باید تحمل کرد این عذاب جانسوز را ...

تا کجا باید همره درد بود
همنشین گریه
همپیاله ی غصه ...

تا کی باید با یادها زنده بود
با خاطرات رقصید
با نامها زندگی کرد
با رویا گذراند ...

پس کی توان دید آن کور سوی امید را
آن روزنه ی شادی
آن بهانه ی زندگی
آن فروغ جاودانگی ...

در کدامین شب مهتابی
یا کدامین سپیده ی امید
در کجای این دشت سبز
یا آن دریای آبی ...

آه

هر روز که میگذره
با دیدن هر آدم جدید
با لمس کردن هر احساس تکراری
با شنیدن هر حرف نگفته
با ابراز هر علاقه نو
با تجربه ی هر عشق تازه
بارها و بارها تو خودم میشکنم
بارها و بارها افسوس میخورم
بارها و بارها تو خودم فریاد میزنم:
خدایا چرا؟
خدایا خواهش میکنم
خدایا یه بار دیگه
خدایا کاش ...
خدایا ...
خدایا ...
خدایا ...
یعنی صدامو میشنوه؟
آه

او

می خواستمش برای رهایی
نمی دانستم با آمدنش بند اسارتم تنگتر خواهد شد