خدا گفت...
مي داني هنگامي كه خدا داشت تو را بدرهه (بدرقه) مي کرد چه گفت؟
جايي که ميروي مردمي دارد که تو را مي شکنند، نکند اندوهگين بشوي من همه جا با تو هستم، تو تنها نيستي، توي کوله بار تو اِشك (عشق) می گذارم که بگذري، دل می گذارم که جا بدي، اشک ميدهم که تو را همراهي کند، ومرگ که بداني برمي گردي پيش خودم....
با سپاس از سیامک مهربون
جايي که ميروي مردمي دارد که تو را مي شکنند، نکند اندوهگين بشوي من همه جا با تو هستم، تو تنها نيستي، توي کوله بار تو اِشك (عشق) می گذارم که بگذري، دل می گذارم که جا بدي، اشک ميدهم که تو را همراهي کند، ومرگ که بداني برمي گردي پيش خودم....
با سپاس از سیامک مهربون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 8:11 توسط مینا
|