حال که همچو عقابی
برپهنای دشت وجودم جولان می دهی
و بر بلندای جبال روحم
آشیانه ساخته ای
و در ذره ذره جانم
رخنه کرده ای
و مرا چنان پروانه وار
شیفته ی شمع وجودت ساخته ای
که از شراره هایت بالهایم می سوزد
 و دم بر نمی آورم
مبادا که وجودم را بسوزانی
و دم بر نیاوری