باز هم گذشت
باز هم گذشت در نهايت تنهايى و سكوت
مثل مراسم خاكسپارى كسى كه هيچ كس را داشت
.....
تولد بدون شمع
چون از آرزوهاى تكرارى خسته شدم
....
پوچ شدن ذوق خريد عيد
بعد از ديدن پسرك فال فروش
....
آويزون بودن از طناب پوسيده دنيا
چون يك عروسك خيمه شب بازى
....
گناه من خوب بودن بود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 11:35 توسط مینا
|